خط سیر نظریات فقهی جناب آیه الله صانعی چندسالی است كه از خطر سیر مشهور فقها فاصلهای محسوس گرفته است؛ به طوری كه هرچه پیشتر میرویم زاویة بین این دو خط بزرگتر میشود.
در این میان پرسشهایی چند، در ذهن آشنایان با مواضع ایشان، جوانه میزند:
الف) منحنی سلوك علمی ایشان در نقطة شروع و اوج و نقطة فرود و نقطه عطف چگونه قابل تحلیل و تفسیر است؟
ب) تطابق فتاوای ایشان با برخی رویكردهای سیاسی منطقهای و فرامنطقهای چگونه تفسیر میشود و این مطابقت تا كجا ادامه خواهد یافت؟
ج) تفاوتهای عمده مبادی و مبانی فقهی ایشان با دیگر فقیهان در چه حدی است و چگونه در نتایج استدلالهای ایشان اثر مینه....

یک شهروند صاحب ذوق کرمانشاهی در استفتایی با زبان شعر مسئله ای از محضر حضرت آيتالله العظمی مکارم شيرازي پرسیده است و معظم له نیز با استادی و هنرمندی پاسخ وی را داده اند:
متن کامل سئوال و پاسخ بدین شرح است:
ضمن عرض سلام به محضر مبارك فاضل و دانشمند و فقيه و مجتهد زمان حضرت آيتاللّه العظمى مكارم شيرازى
از باب كسب آگاهى و اعلام نظر، سروده زير تقديم مىگردد:
غلامحسين توانا از كرمانشاه
آيتاللّه مكارم، اى فقيه نيك نام/اى همه عزّ و كمال و رفعت و جاه و مقام
اى سراپا علم و عرفان، زاهد عصر و زمان/وى همه نورت كلام و وى همه نغزت پيام!
مكتب اسلام دارد چون تو مردى سرفراز/فاضل و عادل به گيتى، حاذق فقه و كلام
متن «تفسير نمونه» منحصر شد در جهان/آفرين بر ذوق و طبع و مرحبا بر آن مرام
هر پيامش بى نظير و هر بيانش دلپذير/متنِ شيرين و روانش دل برد از خاص و عام!
ضمن تقديم ارادت زان سپس، عرض سلام/محضر آن پاك مرد گوهر فرخنده نام
آنچه اكنون گشته سنگين، حلّ اين معضل بود/اين گِره بگشاى و واكن باب رحمت روى عام
نيك دانى آنچه دارد بهر انسان ها ضرر/طبق فتواى فقيهان مصرفش باشد حرام
مصرف «سيگار» دارد بس ضررها را ز پى/گر ندارد آن زيانى، پس ضرر باشد كدام؟
اين سموم بس كشنده روز و شب بيع و شرا/مى شود اينجا و آنجا با كمال اهتمام
فرض آنكه عايداتش باشد از انجم فزون/مى نيارزد آنچه دارد مرگ و بيمارى مدام!
مى نيارزد تا كه انسان جان خود سازد فدا/عقل سالم كى پسندد اين غُل و زنجير و دام؟
اين چنين چيزى كه دارد پاى تا سر شور و شر/از چه حاضر گشته دولت بهر توزيعش مدام؟
ساليانه صدهزاران مرده اند از اين طريق/اين ستم، گر نيست نقمت، پس چه بايد داد نام
چيست فتواى شما در محو اين «امّ الفساد»؟/يا چه دستورى نمايد منع آن را تا قيام؟
اى فقيه بافضيلت! رأى خود كن آشكار/هر كه گردد روسياه و يا كه گردد شادكام!
طول عمرت خواهم از درگاه حَىِّ لايزال/در سلامت پايدار و در سعادت مستدام!
معظم له نیز در پاسخ استفتاء فرمودند:
جناب آقاى توانا
مى كنم با نام حق آغاز، اكنون اين كلام /مى فرستم بر جنابت صد درود و صد سلام!
نامه ات خواندم كه بود از هر نظر «فصل الكلام»/دلنشين و جامع و زيبا و جالب خوب و تام
از محبت ها و ابراز ارادتهاى ناب/گشته ام ممنون و دارم از برايت يك پيام:
راست گفتى، مصرف «سيگار» دارد صد ضرر/بهر شيطان شد سلاح و بهر ديوان، هست دام!
شعله اى از نار دوزخ، آتشى از قهر ربّ/در فسادش شك نكن از مذهب خيرالانام!
آن كه دل بندد به اين «امّ الخبائث» در جهان/از حقيقت دور باشد، در طريقت هست خام!
گر بخواهى همچو «مى» نامش بنه «امّ الفساد»/اين به شكل «دود» باشد وان يكى «زهرى» به جام
گر بزرگى از بزرگان جايزش بشمرده است/ بر بنى آدم خطا ممكن بُوَد از خاصّ و عام!
آنچه گفتم يك اشارت بود در اين مسأله/ عاقلان را يك اشارت هست كافى، والسّلام!

با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد / ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد
در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد / شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد
احساس كرد از همه عالم جدا شدست / در بيت هاش مجلس ماتم به پا شدست
در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت / وقتي كه ميز و دفتر و خودكار دم گرفت
وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت / مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت
باز اين چه شورش است كه در جان واژه هاست / شاعر شكست خورده ي طوفان واژه هاست
بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت / دستي زغيب قافيه را كربلا گذاشت
يك بيت بعد واژه ي لب تشنه را گذاشت / تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند / دارد غروب فرشچيان گريه مي كند
با اين زبان چگونه بگويم چه ها كشيد / بر روي خاك و خون بدني را رها كشيد
او را چنان فناي خدا بي ريا كشيد / حتي براش جاي كفن بوريا كشيد
در خون كشيد قافيه ها را حروف را / از بس كه گريه كرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت / بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت
اين بند را جداي هم روي نيزه ساخت / خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت
بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود / او كهكشان روشن هفده ستاره بود
خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن / پيشاني اش پر از عرق سرد و بعد از آن
خود رذا ميان معركه حس كرد و بعد از آن / شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن
در خلسه اي عميق خودش بود و بعد از آن / شاعر كنار دفترش افتاد از نفس
مكتب يا ايدئولوژی چيست و چگونه تعريف میشود ؟ چه ضرورتی است كه انسان به عنوان يك فرد و يا به عنوان عضو يك جامعه پيرو يك مكتب باشد و به يك ايدئولوژی بپيوندد و ايمان داشته باشد ؟ آيا وجود يك ايدئولوژی برای فرد يا جامعه انسان ضروری است ؟ مقدمهای اينجا لازم است . فعاليتهای انسان دو گونه است .....
از جمله معاني اي كه براي جهان بيني به كار برده اند اين است : « يك سلسله اعتقادات و بينش هاي كلي هماهنگ در باره ي جهان و انسان و بطور كلي درباره ي هستي . » ( 1 ) كه البته در جاهاي ديگر به صورت « نوع برداشت و طرز تفكري كه يك مكتب درباره ي جهان و هستي عرضه مي دارد ، زيرساز و تكيه گاه فكري آن مكتب به شمار مي رود كه از آن به جهان بيني ياد مي شود » ( 2 ) تعريف شده است . بر اساس اين تعاريف و مشاهده ي عقلاني و اصولي وقايع موجود بايد به اين نكته توجه داشت كه .....
چندي است در اين فكرم كه چگونه مي توانم تا حدودي وظيفه ي اصلي خودم را در راستاي طلبه بودنم به انجام رسانم تا اين كه با درخواست برخي از دوستان كه براي من اولويت را اين گونه مسايل مي ديدند تصميم گرفتم در وبلاگم به موضوع « انديشه و كلام اسلامي » هم بپردازم و به تبع از ابتدايي ترين مباحث آن آغاز مي كنم كه دين و واژه هاي مربوط به آن است . پرواضح است كه از انتقادات و سوالات شما دوستان استقبال خواهم كرد و به تبع خوشحال خواهم شد چرا كه سبب تلاش روز افزون من خواهد شد . در انتها خواستارم بزرگواران و عزيزان خواننده ي مطالب اندكي دندان بر جگر گذاشته و شبهات و سوالات خود را همراه با بحث جلو آورند تا سبب پراكندگي نشود . لطف نموده و براي خواندن اولين مطلب آن بر روي ادامه ي مطلب كليك كنيد .